رضا ربیعی یکشنبه 16 آبان 1395 10:58 ق.ظ نظرات ()


دفترچه ی خاطراتم را مرور که میکردم در صفحه ی نوزده نوشته شده بود "امروز روزِ خیلی عجیبی بود. امروز دلم لرزید! هنوزم که هنوزه بعدِ سه چهار ساعت دارم بهش فکر میکنم. چقد چشماش جذاب بود. انگاری یه دره که افتاده باشی توش. یه گرداب که داخلش غرق شده باشی. چقد چشماش آرامش داشت. انگاری که توی ساحل وایسادی و داری صدای موجا رو گوش میدی و مرغای دریایی رو نگاه میکنی
 چقد دستاش لطیف بود. مثلِ یه تیکه ابریشم! چقد صداشو دوست داشتم. گرم بود و گیرا. فکر کنم عاشقش شدم! بدجوری عاشقش شدم ... امروز وسطای بهمنه، از الان باید برم بگردم دنبالِ کار. تا بتونم عید نشده یه کارِ آبرومند دست و پا کنم. تا قبلِ عید باید برم سرِ کار چون وقتی که از دختره پیش مادرم بگم نتونه بیکار بودنم رو پتک کنه بزنه توی سرم. هر کاری شده، باشه. فقط باید تا قبل از عید کار پیدا کنم ... 12 بهمن 1387 "
از آن روز 8 سال میگذرد ... و من هیچوقت نتوانستم به مادرم راجع به چشمان آن دختر حرفی بزنم. نتوانستم بگویم دستانش از ابریشم لطیف تر است. چشمانش از دریا آرامش بخش تر است. نتوانستم بگویم صدایش چقدر گرم و گیراست. نتوانستم. 8 سال گذشت. 8 سالِ سخت گذشت. آن دختر بزرگ شد،  ازدواج کرد. بچه دار شد.
دیروز دخترش را دیده بودم که داشت تویِ کوچه با بچه های همسایه بازی میکرد. زیبا بود، مثلِ مادرش. صدای خنده هایش گرم تر از نور آفتاب بود. دستانِ لطیفی داشت، لطیف تر از ابریشم. هرکاری کردم نتوانستم چشمانش را ببینم، اما دخترانِ همبازی اش صدایش می کردند دریا ...

| #کامل_غلامی |