رضا ربیعی یکشنبه 16 آبان 1395 11:04 ق.ظ نظرات ()


یه روز که خسته از کار داشتم بر میگشتم به سرم زد برم توو پارک محلمون یکم بشینم و یه نوشیدنی بخورم. 
همینطور که مشغول خوردن نوشیدنی و لذت بردن از هوای خوب بودم توجهم به یه پسر بچه جلب شد. یه پسر با چشم های درشت. میدونید که چشم درشت به هرکسی نمیاد ولی به این بچه اومده بود. یه پسر فوق العاده که درگیر بازی بود. رفتم جلوش روو زانو هام نشستم و سلام کردم اونم با یه لحن خیلی مؤدبانه جوابم رو داد. بهش گفتم خوش میگذره ؟ گفت مهم اینه که میگذره. این تیکه کلام من بود. من وقتی ۱۸ سال داشتم همیشه اینو میگفتم. بهش گفتم خیلی دوست داشتم مثل تو بچه شم و بازی کنم. گفت هنوزم دیر نیست که عمو میتونی بیای باهم بازی کنی. گفتم پس پایه ای؟؟ گفت هر چی دوستام بگن روو چشممه. شمام دوستمی .
این بچه یه چیز فوق العاده بود. نمیشه گفت بچه. این یه بچه ی فرشته س . درگیر بازی بودیم باهم که یهو یه صدایی اومد آشنا.
ماااهااان. بیا بریم مامان .  
بهش گفتم اسمت ماهانه ؟؟ گفت آره. گفتم اسم منم ماهانه. 
گفت مامانم عاشق اسممه. 
روو زمین نشسته بودیم . که مادرش اومد دنبالش بالا سرمون
 سرم رو آوردم بالا  
کسی نبود جز همون کسی که وقتی هیجده سال داشتم صداش میکردم عشقم !